تبليغاتX
رویای مرگ


رویای مرگ

باید به دنیا بفهمانم بیهوده به اینجا نیامده ام

من –

نفس –

شور –

احساس –

عقل –

اشتباه –

توبه –

گناه –

عمر برای من است و زندگی ،

دنیا برای من است و آخرت ،

او برای من است و من برای او ،

و همه چیز از آن خدا ،

و فرشته اش برای من ،

به دنیا آمدم با دو بال ،  اما از آن استفاده نخواهم کرد.

من با فکرم به آسمان ها خواهم رفت

باید سبکی روحم بر سنگینی جسم غلبه کند.

به آسمان سفر خواهم کرد

و آفتاب را آب می چشانم

- تلاش ، زندگی ، بها ، بهانه برای چه ؟

شکرگوی خدایم برای بدی های زندگیم ؛ روزگار همچون دانه های انار به هم پیوسته اند و از گلویم یکی

 یکی پایین می روند. ترش و شیرین ، شیرینش بیشتر ....

نوشته شده در | ساعت | توسط حامد راد| |

 

شب است و آفتاب  در میانه های آسمان ، هوا تاریک یا روشن ، نمی دانم .

.

.

.

.

.

 

 

 بی قرارم ، بی قرار قرارهای صفای آسمان آبی و زمین سبز . اینجا هم آسمان آبیست و هم زمین سبز ،

 

این سبزی تا آن آبی آسمان ، زمین تا آسمان .

 

در یکی از چهارچوب های بزرگترین چهارچوب این ولایتم و باز بی قرار قرار صفای  دشت قدیم .

 

کسی مانند من هم در یکی از چهارچوب های اینچنین که پاکت کبریتش می خوانند آخرین نفس هایش را می شمارد ، جان می سپارد .

 

نمی دانم چه فرقیست میان نفس های من و او . بهای یافتن این راز رسیدن به پایان آغاز است .

 

<< هر نفس آدمی گام اوست بسوی مرگ خود .>>

                                                                      حضرت علی (ع)

 

می میرد در یکی از پاکت کبریت هایی اینچنین و من آرام و بی قرار پای راستم را بر پای چپم گذاشته ام .

 

بی قرار می نویسم ، بی قرار می نشینم ، بی قرارند افکارم و نمی دانم چرا ؟!

 

کاش در کنارش بودم و می سراییدم  لالایی خوش آهنگ سکوت را تا به عمیق ترین خواب رود

 

کابوس یا رویا ؟!

 

امیدوارم ...

 

و اکنون سیرم و گرسنه است ، کاش......

.

...

.....

.......

..........

.......

.....

...

.

از مرگش پنج دقیقه گذشته و من باز نشسته ام ، سیر و بی قرار و تشنه .....

 

می سپارد جان کسی در بوته زاری سبز

 

                                                   اما چرا من در پناه جسم تنگم بی پناهم ؟!

 

 

 

نوشته شده در | ساعت | توسط حامد راد| |

 

خوابی دیدم

 

 

خواب دیدم که در ساحل با خدا قدم میزنم ! بر پهنه ی آسمان صحنه هایی از زندگیم برق زد !

در هر صحنه دو جفت رد پا روی شن دیدم ! یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا!      

وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پای روی شن نگاه کردم.

متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگیم،فقط یک جای پا روی شن بوده است! همچنین

 متوجه شدم در سخت ترین و غم انگیزترین دوران زندگیم بوده است!

این واقعا برایم ناراحت کننده بود و در باره اش از خدا سوال کردم :

خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود. ولی دیدم

 که در سخت ترین ودشوارترین لحظات زندگی ام فقط یک جای پا وجود داشت.

نمیفهمم ،چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم ،مرا تنها گذاشتی؟

خدا پاسخ داد: بنده ی بسیار عزیزم ،من در کنارت هستم و هرگذ تنهایت نخواهم گذاشت!

 اگر در آزمون ها و رنج ها ، فقط یک جفت جای پا دیدی

، زمانی بود که تو را در آغوشم حمل میکردم.

<< اعتماد به خدا بهای هر چیز گران بها و نردبان هر کار بزرگ است >>

...

..

.

نوشته شده در | ساعت | توسط رایحه| |

سلام

. آخیییییییییییییییش  بلاخره پیدا کردم ، خودکار و کاغذ رو می گم .

خوشحالم ........ خیلی زیاد . چون مرگ الان اومد سراغم .

اگه بگم با چی باورتون نمی شه . بگم ؟

با یه آهنگ ، نمی گم آهنگ کی که تبلیغ نشه ولی شعر شو بعدا براتون می نویسم . رفتم از تو کیفم خودکار بگیرم ، همون خودکار مشکیه یه دختر خانومی تو دانشگامون که شوخیش گرفته بود و طرفم پرتش کرد ، رو گرفتم . لم دادم رو صندلی ماشین ، ضبط ماشین بابا ، با این نواره ، خودم براش خریدم و خودکاری که الان می فهمم چرا پرتش کرده بود . آره راست می گفت خوب نمی نویسه ولی گفتم دارم از مرگ می نویسم سیاه باشه . « بازم این چیزای بد اومد تو ذهنم »

عوضش می کنم .

آره ..... این آبیه روون تره .

با کلمه خداحافظی یاد مرگ افتادم .

چشام داره بارونی می شه . شاید بهتره بگم با ترس از خداحافظی .

من فهمیدم چرا از مرگ می ترسم . نه .! از تنها شدنم نیست ، از قیامت نیست ، از روز حساب نیست ، از جداییه .

از جدایی از این بوی خودکار ..... جدایی از بابام که الان بالا نشسته داره انارایی که از باغ چیده رو دون می کنه .

جدایی از مادرم که بازم واریس پاش داره اذیتش می کنه .

نمی خوام بترکه ....... بغضمو می گم ....

جدایی از این لامپ که انگار داره تمام تلاششو می کنه که نور رو به صفحه ی کاغذ برسونه ..... جدایی از انباری خونمون .

 

نگید وااا...

نمی دونم چرا اینارو می گم . ولی فکر می کنم برا سؤالای بزرگ جوابای کوچک و ساده بهتره .

مرگ .... خداحافظی ..... سلام ...... عشق .... دوری .... خاک .... قبر ..... آسمون ... اشک ..... پنج شنبه ..... چادر گل گلی مامانم . وای خدا چقدر بغضم قویه ....

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من                                   تو را می سپارم به دل های خسته

اگه چشای قرمزمو ببینین ؟ وای .....

آهای فیلسوفای دنیا که دنبال دلیل ترس از مرگ می گردین ..... جوابتون اینجاس .... آهای عارفا که عشقتون مر گه .... و نمی دونین چرا عوام از مرگ هراسونن .... من اینجام . گیرش انداختم و پیدا کردم دلیلشو .

 دوباره آهنگه رو گوش می دم و میام ... Wa8 plz

بچه ها یکی داره نگام می کنه ....

بگم کیه ؟

خداست ... خجالت می کشم ازش ...

اومد یه خورده جلوتر .... ترسیدم ، عذابرو چطوری می نویسن ؟

دستام می لرزن ..... می ترسم عذابم کنه .... اومده جلوتر ... بچه ها عذابم نکرد .... بوسم کرد ....

بغضم چند دقیقست که ترکیده .....

دارم ضجه می زنم ....

خدا دوست دارم .

گریم چرا بند نمی یاد ؟

 

نمی خوام بنویسم تمام ، آخه این متن ناتمامه .....

 

و برای همیشه ناتمام می مونه .

.

.

.

.

.

 

نوشته شده در | ساعت | توسط حامد راد| |